امریکایی ها |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
همه ی شارل های بودلر
رساله ی کوتاه «همه ی شارل های بودلر» قرار بود موخره ای مختصر باشد بر ترجمه ی شعرهایی از بودلر، اما در نهایت شکل و شمایلی دیگر گرفت تا سی و چند صفحه ی پایانی کتاب «مثل کوسه ماهی در موج» ترجمه ی آسیه حیدری را اشغال کند. و این هم بخش اول از این رساله ی کوتاه:
شارل اول: سیمای بودلر
والتر بنیامین به درستی می گوید که «سیمای بودلر» نقشی به سزا در شهرت و اعتبار او داشت؛ بی قیدی (در عین تکلفی که خاصّ یک کشیش می توانست باشد)، ظرافت و طنّازی زنانه (در تقابل با منش قهرمانانه ی دَندی[1])، موهایی که گاه به رنگ سبز رنگ شده بود، کُت های رنگی (در مقابلِ فراک های سیاهی که پوشش متداول مردانه بود)، دستکش های جورواجور (می گویند که به تعداد دوستانش دستکش هم داشت)، ناخن های بلند زنانه، دوستی با افرادی بدنام و بیماری سفلیس اش(که از
روسپی یهودی ای به نام سارا گرفته بود)، اخراج اش از مدرسه، همه و همهْ سیمایی غریب (همزمان شبیه به یک ستاره ی هالیوودی و یک کشیش جدّی قرن هجدهمی) به بودلر می بخشید.
بودلر در اواسط قرن نوزدهم به درستی دریافت که شاعر دیگر معنا و اعتبار پیشین خود را از دست داده است؛ در گذشته این طبقه ی اشراف بودند که شاعران و هنرمندان را در پناهِ خود داشتند، اما بورژوازی، این طبقه ی سوم نوظهور، تنها چیزی که می شناخت اقتصادِ بازار بود و شاعر نیز باید شعرش را، همچون کالایی، به بازار عرضه می کرد. به واسطه ی سیمای غریب و بدنامی بودلر بود که نگاه بورژوازی به او، همچنان که به بازیگری لوده، معطوف می شد و شعرش مقبول ایشان می اُفتاد. بیهوده نیست که بودلر خود در بدنامی اش بسیار کوشا بود؛ ادای همجنس گرایان را درآوردن، اذعان به یهودی ستیزی، به شایعات دامن زدن و دروغ هایی از خود درآوردن حتا، تنها در راستای هرچه بدنام تر کردن خویش و انگشت نما شدن! (مقایسه کنید با ادا و اطوارهای بازیگران امروز هالیوود!)
بودلر، حتا زمانی که بدترین ناسزاهایش را نثار مردم و طبقه ی متوسط می کند، در جست و جوی توجه ایشان است؛ مثل نامه هایی که به مادرش می نویسد تا توجه او را به خود جلب کند! به هرترتیبی در کار جلب توجه ایشان است؛ مادرش، شورای خانواده، دوستانش، جامعه. (در نامه هایی که به مادرش می نویسد، مدام مشغول غُر زدن و شکایت از بی پولی و بدبختی و ملال[2] خود است، اما می دانیم که هیچ وقت آنقدرها هم وضعش بد نبوده!)
بودلر همواره ستایش گر تنهایی و عظمت آن بوده. می نویسد: «زمانی که نفرت و وحشت جهانی را برانگیزم، تنهایی را تسخیر کرده ام.[3]» اما برای تسخیر تنهایی، چه نیازی به برانگیختن نفرت و وحشت جهانی هست؟ تنهایی ای که بودلر همواره آن را ستایش می کند، در واقع همان «جلوه ی تنهایی» است، او می خواهد همچون شاعری غریب و تنها (نفرین شده) در نظر جلوه کند. میلِ او به کسب تنهایی با ظاهر شدن در میان جمعیت، به جای نشستن در خانه، نشان از همین نمایش جلوه ی تنهایی اش دارد! (خواهیم دید که بخشی از علاقه اش به بولوارهای نوظهور پاریسی هم به همین خاطر است.)
شاعر خودش را در مقام کالا به بازار عرضه می کند؛ سوژه- اُبژه ای همسان، کالایی که (اما) به کالا بودن خود آگاه است. برای آن هایی که اخبار مجلات زرد غربی را دنبال می کنند، پاریس هیلتون نامی آشناست؛ خواننده ای جوان، بچه بورژوا (مثل بودلر)، با ادا و اطوارهایی عجیب و غریب و میلِ بسیار به بدنامی (کمتر کسی است که پاریس هیلتون، این خواننده ی امریکایی جلف، را بشناسد و از علاقه اش به رانندگی در حال مستی چیزی نداند!). هیلتون نیز همچون کالایی خود را می آراید و انواعِ ادا و اطوارها را درمی آورد تا از طریق مدیوم بازار به میان مردم بیاید. آیا هیلتون نیز به کالا بودنِ خود آگاه است، آنگونه که بودلر به آن معرفت دارد؟ یا آن که این خواننده ی جنجالی تنها توهمی از سوژه گی دارد؟
ژان پل سارتر می نویسد: «او [بودلر] از این که چیزی به دیگران بدهد، بیزار است. با نوشتنِ شعر فکر می کند چیزی به انسان ها نمی دهد، یا حداقل چیز بیهوده ای به آن ها می دهد. او خدمت نمی کند، خسیس و بسته باقی می ماند.»[4] بودلر به درستی دریافته بود که بورژوازی، طبقه ی مسلط نوظهور، دیگر نیازی به شاعران ندارد و یگانه مدیومی که شاعر می تواند به وسیله ی آن در این جامعه ی نوپا جایی برای خودش بیابد، بازار است. در وهله ی نخست، شاعر باید به خواستِ بازار تن بدهد، اما بعد می تواند از اسب تروآیش بپرد بیرون و شهر را تصرف کند! چطور؟ از طرفی، همان طور که سارتر می گوید؛ با ارائه ی «هیچی»، ارائه ی آن چیزی که قابل مبادله نیست، آن «هیچی» آراسته شده به هیات کالا. از سویی دیگر، با کادو کردن «زباله هایِ» نو در بسته بندی هایی آنتیک و به دقت انتخاب شده، همان گونه که در «گل های بدی» شعرش را در قالب اوزان کلاسیکِ دوازده هجایی الکساندری می پیچد. در مورد اول، شاعر با ارائه ی هیچ در مقام کالا ارزش های بازار را زیر سؤال می برد، در مورد دوم، همان طور که بنیامین می گوید، با گنجاندنِ گسست هایی در قالب کلاسیک الکساندری، از طریق محتوای شعرها، بوطیقای کلاسیسیسم را بی ارزش می کند. در یکی از شعرهای منثور «ملال پاریس» بودلر از شاعری سخن می گوید که شیشه ی عطری گرانبها را جلوی بینی سگی می گیرد، سگ هم شاکی شده و به اعتراض عوعویی می کند. آنگاه، شاعر به سگ می گوید: «آه! سگ بدبخت، اگر مشتی نجاست به شما تقدیم کرده بودم، آن را با لذت می بوئیدید و شاید هم می بلعیدید، بنابراین، ای مونس ناسزاوار زندگی غم آلود من، شما به عامه ی مردم شبیه اید که هرگز نباید به آنان عطرهای لطیف عرضه کرد، زیرا که برآشفته شان می کند، آنچه باید به آنان داد، زباله هایی است که با دقت انتخاب شده باشند.»[5]
«عامه ی مردم»، همان بورژوازی تازه به دوران رسیده ای است که درکی از زیبایی (حتا زیبایی خودش) ندارد و ارزش هرچیزی را تنها در اقتصاد بازار یا ارزشِ کاربردِ آن درک می کند. دیگر از آن اشراف برگزیده ای که «عطر» و شعر را می فهمیدند، خبری نیست و جای آنان را عامه ای گرفته که نه شایسته ی عطرها، که مستحق زباله هاست! بودلر در مقاله ای که در ستایش نویسنده ی امریکایی محبوب اش، ادگار آلن پو، نوشته، به روشنی از زبانِ پو از بورژوا بودن امریکا گله می کند؛ بزرگترین مشکل امریکا این است که طبقه ی اشرافی اصیل ندارد و بنابراین، زیبایی در آن ناگزیر رو به فساد و زوال می نهد!
فرید قدمی
[1] Dandy
[2] Spleen
[3] ژان پل سارتر، بودلر، ترجمه ی دل آرا قهرمان،
انتشارات سخن، چاپ دوم: 1387، صفحه ی 86
[4] همان، صفحه ی 187
[5] شارل بودلر، ملال پاریس و گل های بدی، ترجمه ی
دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن، انتشارات یزدان، چاپ سوم:1372، صفحه ی 66
| لینک | پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠ - فرید قدمی |
خورشید
ترجمه ای برای یاسمین حشدری و مرتضا حسینی
که حرف های عاشقانه ای هنوز برای هم دارند.
دور می شوند از هم آدم ها
پاشیده می شود از هم
کم کم صفوف انسانی.
من ناپدید می شوم اینجا
از فراموش بیشتر چیزی!
از نو طلوع می کنم اما
توی حرف های عاشقانه
توی بازی بچه ها.
از نو می شوم پدید
که بگویم: خورشید!
اوسیپ ماندلشتام
Osip Mandelstam
ترجمه: فرید قدمی
| لینک | یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠ - فرید قدمی |
بخشی از رمان "حیوان رو به مرگ"
خب، همانطور که می دانید، من بیش از حد به زیبایی زنانه حساس ام. هر کسی در مقابل چیزی کم می آورد، و این برای من همان چیز است. بهش نگاه می کنم و مرا نسبت به همه چیز کور می کند. آن ها به اولین کلاسم می آیند و من، تقریبا بی درنگ، می فهمم کدام شان مال من است. مارک توآین داستانی دارد که در آن کسی از دست گاو نری فرار می کند و گاو نر هم به دنبالش. طرف توی یک درخت قایم می شود و گاو نر با خودش فکر می کند "تو گوشت منی، آقا!" خب، آن "آقا" برای من بدل می شود به "بانوی جوان"، وقتی دانشجوهای دخترم را در کلاس می بینم.
حالا هشت سال پیش است. من تقریبا شصت و دو ساله ام، و دختر، که اسمش کونسوئلا کاستیلو است، بیست و چهار ساله. شبیه باقی همکلاسی هایش نیست. شبیه یک دانشجو نیست، لا اقل شبیه یک دانشجوی معمولی نیست. نپخته نیست، بی دست و پا نیست، یا که ژولیده، مثل دخترجاده ای ها. خوش زبان و متین است. حالت چهره اش حرف ندارد. آنگونه که می نشیند، می ایستد و راه می رود؛ انگار که چیزی درباره ی زندگی بزرگتر ها می داند. به محض اینکه وارد کلاس می شوی، می فهمی که این دختر چیز بیشتری می داند، یا می خواهد که بداند. طرز لباس پوشیدن اش. دقیقا نمی شود گفت شیک، اصلا خودنما و جیغ نیست، اما، از همه مهمتر این است که هیچ وقت شلوار جین نمی پوشد، چه تنگ و چه گشاد. با دقت لباس می پوشد، با سلیقه ای ملایم در انتخاب دامن ها، پیراهن، و شلوارهای دوختِ سفارشی. نه اینکه بخواهد از چشم خودش را بیندازد، بلکه انگار می خواهد خودش را جدی و کارکشته نشان بدهد. مثل یک منشی جذاب در یک مؤسسه ی حقوقی معتبر لباس می پوشد، مثل منشی یک رئیس بانک. یک بلوز ابریشمی کِرِم، زیر یک کت بلیزر آبی دوختِ سفارشی با دکمه های طلایی، یک کیف بغلی قهوه ای با پوشش چرمی گران قیمت، نیم چکمه های جفت و جور با باقی لباس ها که تا زیر قوزک پایش می رسد، و یک دامن بافتِ خاکستری کمی استرچ که خطوط اندامش را، در حد توانایی احتمالی یک دامن، می تواند فاش کند. موهایش به شکلی طبیعی درست شده، متناسب با وقار و متانت اش. چهره اش رنگ پریده و دهانش قوسی شکل و لبانش کلفت و پر است. پیشانی اش انحنا دارد، پیشانی ای صیقلی از یک ظرافت برانکوسی صاف. کوبایی است.
خانواده اش کوبایی های مرفهی هستند که در جِرزی زندگی می کنند. آن سوی رودخانه در برجن کانتی. سیاه، موهایش سیاه است و درخشان، و کمی هم زبر البته. و بزرگ است، زنی بزرگ. بلوز ابریشمی اش تا دکمه ی سوم باز است و می توانی بفهمی که پستان های قشنگ و جذابی دارد، چاک سینه اش را بی درنگ می توانی ببینی. می دانی که خودش هم این را می داند. می فهمی که علیرغم وقار، دقت وسواس گونه در لباس پوشیدن و شیک پوشی محتاطانه– یا به خاطر همین ها شاید- خودش را می شناسد. با کتی که روی بلوزش پوشیده سر اولین کلاس می آید. اما هنوز پنج دقیقه نگذشته کت اش را در می آورد. وقتی دوباره نگاهم بهش می افتد، می بینم دوباره کت اش را پوشیده. پس می شود فهمید که از قدرت اش آگاه است. اما هنوز خوب نمی داند چگونه ازش استفاده کند، چه کار کند با آن، حتا چقدر می خواهدش. هنوز بدن اش برایش تازگی دارد. هنوز دارد آزمایش اش می کند. بهش فکر می کند. کمی شبیه بچه ای که با یک تفنگ پر در خیابان راه می رود و هنوز نمی داند می خواهد با آن چه کند؛ برای محافظت از خودش اسلحه را حمل می کند، یا برای شروع یک زندگی جنایی.
فیلیپ راث
Philip Roth
ترجمه: فرید قدمی (ترجمه ی این رمان به زودی توسط نشر افراز منتشر خواهد شد.)
| لینک | یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠ - فرید قدمی |

