صدف   

ترجمه ای برای پدر که مثل

فرشته ای تیزبال از جهان گریخت...

ای شب!

شایدم تو مرا نمی خواهی

صدفی پرت اوفتاده از دنیا،

صدفی کو تهی ز مروارید

آمدش تا به ساحل تو رسید.

 

تو که آواز ها همیشه می خوانی

تو که آب های خموش، می خروشانی

صدفی ناچیز، در کنار ساحل تو است

می پذیری تو اش به مهمانی؟!

 

تو که بر ساحلی چنین خفته

در ردایی چنین که پوشیده

غرش موج هات صد ناقوس

به خودت می کنی مرا بسته؟

 

کف نجوا کنان تو خواهد

بوسه بر این تن ظریفم زد؟

باد و باران و مه، بگو آیا

– همچو قلبی، کش سکونی نیست–

می شوند بوسه را همراه؟

 

اوسیپ ماندلشتام

Osip Mandelstam

ترجمه: فرید قدمی

لینک
سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱ - فرید قدمی

   اینک ستایش ما، نثار برزخ آزادی!   

 

هان، برادران!

اینک، ستایش ما، نثار برزخ آزادی!

اینک نثار چونین سالی

سالی بزرگ و رو به تاریکی!

 

در آب های خروشان شب

محو است از نظر، جنگل انبوه تورها.

ای خورشید، خورشید داور، ای مردم!

روشنایی تان، پیروز می شود

بر این تلخ سالیان.

 

هان، ستایش کنیم بیهوده، این بار مرگبار را

این بار که پیشوا

با چشم های گریان اش

می کشد بر دوش!

پس ستایش ما، اینک نثارِ بارِ بر دوش اش!

توشه ی تاریکی از تقدیر

یوغی گران ز ترس، به گردن زورش!

بنگر که کشتی ات، چگونه غرق می شود در آب

و زمان، او که دارد قلب

می شنود صدایش را.

 

به خط گفته ایم، در صف نبرد، به پرستو ها

پس چه عجب، اگر که نبینیم

چهره ی آفتاب و جوش و خروش طبیعت را!

از میان تور ها – این برزخ زمخت–

نمی توانیم ببینیم خورشید را

و زمین را که شناور است آزاد!

 

باشد، دوباره بیازمایم

به جهدی جد، ناشیانه اگرچه!

تا بچرخانیم چرخ غژغژ کنان سکان را

تا ببینیم که زمین، شناور است آزاد!

دل قوی دارید، ای مردان!

خیش، همچو گاوآهن، بزنید دریا را!

چرا که برای ما

زمین، حتا به گنداب یخزده ی لِته[1]

ارزش یک دو جین بهشت را دارد.

 

اوسیپ ماندلشتام

Osip Mandelstam

ترجمه: فرید قدمی



 

 



[1] در اساطیر یونان، رود فراموشی است. رودی در جهان مرگ،
سرزمین هادس.



 

لینک
دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠ - فرید قدمی

   همه ی شارل های بودلر   

رساله ی کوتاه «همه ی شارل های بودلر» قرار بود موخره ای مختصر باشد بر ترجمه ی شعرهایی از بودلر، اما در نهایت شکل و شمایلی دیگر گرفت تا سی و چند صفحه ی پایانی کتاب «مثل کوسه ماهی در موج» ترجمه ی آسیه حیدری را اشغال کند. و این هم بخش اول از این رساله ی کوتاه:

 

شارل اول: سیمای بودلر

والتر بنیامین به درستی می گوید که «سیمای بودلر» نقشی به سزا در شهرت و اعتبار او داشت؛ بی قیدی (در عین تکلفی که خاصّ یک کشیش می توانست باشد)، ظرافت و طنّازی زنانه (در تقابل با منش قهرمانانه ی دَندی[1]موهایی که گاه به رنگ سبز رنگ شده بود، کُت های رنگی (در مقابلِ فراک های سیاهی که پوشش متداول مردانه بود)، دستکش های جورواجور (می گویند که به تعداد دوستانش دستکش هم داشت)، ناخن های بلند زنانه، دوستی با افرادی بدنام و بیماری سفلیس اش(که از
روسپی یهودی ای به نام سارا گرفته بود)، اخراج اش از مدرسه، همه و همهْ سیمایی غریب (همزمان شبیه به یک ستاره ی هالیوودی و یک کشیش جدّی قرن هجدهمی) به بودلر می بخشید.

بودلر در اواسط قرن نوزدهم به درستی دریافت که شاعر دیگر معنا و اعتبار پیشین خود را از دست داده است؛ در گذشته این طبقه ی اشراف بودند که شاعران و هنرمندان را در پناهِ خود داشتند، اما بورژوازی، این طبقه ی سوم نوظهور، تنها چیزی که می شناخت اقتصادِ بازار بود و شاعر نیز باید شعرش را، همچون کالایی، به بازار عرضه می کرد. به واسطه ی سیمای غریب و بدنامی بودلر بود که نگاه بورژوازی به او، همچنان که به بازیگری لوده، معطوف می شد و شعرش مقبول ایشان می اُفتاد. بیهوده نیست که بودلر خود در بدنامی اش بسیار کوشا بود؛ ادای همجنس گرایان را درآوردن، اذعان به یهودی ستیزی، به شایعات دامن زدن و دروغ هایی از خود درآوردن حتا، تنها در راستای هرچه بدنام تر کردن خویش و انگشت نما شدن! (مقایسه کنید با ادا و اطوارهای بازیگران امروز هالیوود!)

بودلر، حتا زمانی که بدترین ناسزاهایش را نثار مردم و طبقه ی متوسط می کند، در جست و جوی توجه ایشان است؛ مثل نامه هایی که به مادرش می نویسد تا توجه او را به خود جلب کند! به هرترتیبی در کار جلب توجه ایشان است؛ مادرش، شورای خانواده، دوستانش، جامعه. (در نامه هایی که به مادرش می نویسد، مدام مشغول غُر زدن و شکایت از بی پولی و بدبختی و ملال[2] خود است، اما می دانیم که هیچ وقت آنقدرها هم وضعش بد نبوده!)

بودلر همواره ستایش گر تنهایی و عظمت آن بوده. می نویسد: «زمانی که نفرت و وحشت جهانی را برانگیزم، تنهایی را تسخیر کرده ام.[3]» اما برای تسخیر تنهایی، چه نیازی به برانگیختن نفرت و وحشت جهانی هست؟ تنهایی ای که بودلر همواره آن را ستایش می کند، در واقع همان «جلوه ی تنهایی» است، او می خواهد همچون شاعری غریب و تنها (نفرین شده) در نظر جلوه کند. میلِ او به کسب تنهایی با ظاهر شدن در میان جمعیت، به جای نشستن در خانه، نشان از همین نمایش جلوه ی تنهایی اش دارد! (خواهیم دید که بخشی از علاقه اش به بولوارهای نوظهور پاریسی هم به همین خاطر است.)

شاعر خودش را در مقام کالا به بازار عرضه می کند؛ سوژه- اُبژه ای همسان، کالایی که (اما) به کالا بودن خود آگاه است. برای آن هایی که اخبار مجلات زرد غربی را دنبال می کنند، پاریس هیلتون نامی آشناست؛ خواننده ای جوان، بچه بورژوا (مثل بودلر)، با ادا و اطوارهایی عجیب و غریب و میلِ بسیار به بدنامی (کمتر کسی است که پاریس هیلتون، این خواننده ی امریکایی جلف، را بشناسد و از علاقه اش به رانندگی در حال مستی چیزی نداند!). هیلتون نیز همچون کالایی خود را می آراید و انواعِ ادا و اطوارها را درمی آورد تا از طریق مدیوم بازار به میان مردم بیاید. آیا هیلتون نیز به کالا بودنِ خود آگاه است، آنگونه که بودلر به آن معرفت دارد؟ یا آن که این خواننده ی جنجالی تنها توهمی از سوژه گی دارد؟

ژان پل سارتر می نویسد: «او [بودلر] از این که چیزی به دیگران بدهد، بیزار است. با نوشتنِ شعر فکر می کند چیزی به انسان ها نمی دهد، یا حداقل چیز بیهوده ای به آن ها می دهد. او خدمت نمی کند، خسیس و بسته باقی می ماند.»[4]  بودلر به درستی دریافته بود که بورژوازی، طبقه ی مسلط نوظهور، دیگر نیازی به شاعران ندارد و یگانه مدیومی که شاعر می تواند به وسیله ی آن در این جامعه ی نوپا جایی برای خودش بیابد، بازار است. در وهله ی نخست، شاعر باید به خواستِ بازار تن بدهد، اما بعد می تواند از اسب تروآیش بپرد بیرون و شهر را تصرف کند! چطور؟ از طرفی، همان طور که سارتر می گوید؛ با ارائه ی «هیچی»، ارائه ی آن چیزی که قابل مبادله نیست، آن «هیچی» آراسته شده به هیات کالا. از سویی دیگر، با کادو کردن «زباله هایِ» نو در بسته بندی هایی آنتیک و به دقت انتخاب شده، همان گونه که در «گل های بدی» شعرش را در قالب اوزان کلاسیکِ دوازده هجایی الکساندری می پیچد. در مورد اول، شاعر با ارائه ی هیچ در مقام کالا ارزش های بازار را زیر سؤال می برد، در مورد دوم، همان طور که بنیامین می گوید، با گنجاندنِ گسست هایی در قالب کلاسیک الکساندری، از طریق محتوای شعرها، بوطیقای کلاسیسیسم را بی ارزش می کند. در یکی از شعرهای منثور «ملال پاریس» بودلر از شاعری سخن می گوید که شیشه ی عطری گرانبها را جلوی بینی سگی می گیرد، سگ هم شاکی شده و به اعتراض عوعویی می کند. آنگاه، شاعر به سگ می گوید: «آه! سگ بدبخت، اگر مشتی نجاست به شما تقدیم کرده بودم، آن را با لذت می بوئیدید و شاید هم می بلعیدید، بنابراین، ای مونس ناسزاوار زندگی غم آلود من، شما به عامه ی مردم شبیه اید که هرگز نباید به آنان عطرهای لطیف عرضه کرد، زیرا که برآشفته شان می کند، آنچه باید به آنان داد، زباله هایی است که با دقت انتخاب شده باشند.»[5]

«عامه ی مردم»، همان بورژوازی تازه به دوران رسیده ای است که درکی از زیبایی (حتا زیبایی خودش) ندارد و ارزش هرچیزی را تنها در اقتصاد بازار یا ارزشِ کاربردِ آن درک می کند. دیگر از آن اشراف برگزیده ای که «عطر» و شعر را می فهمیدند، خبری نیست و جای آنان را عامه ای گرفته که نه شایسته ی عطرها، که مستحق زباله هاست! بودلر در مقاله ای که در ستایش نویسنده ی امریکایی محبوب اش، ادگار آلن پو، نوشته، به روشنی از زبانِ پو از بورژوا بودن امریکا گله می کند؛ بزرگترین مشکل امریکا این است که طبقه ی اشرافی اصیل ندارد و بنابراین، زیبایی در آن ناگزیر رو به فساد و زوال می نهد!

 

فرید قدمی



[1] Dandy

[2] Spleen

[3] ژان پل سارتر، بودلر، ترجمه ی دل آرا قهرمان،
انتشارات سخن، چاپ دوم: 1387، صفحه ی 86

[4] همان، صفحه ی 187

[5] شارل بودلر، ملال پاریس و گل های بدی، ترجمه ی
دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن، انتشارات یزدان، چاپ سوم:1372، صفحه ی 66

لینک
پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠ - فرید قدمی